شمارهٔ ۴۱۰
چون متاع دو جهان را به خرد سنجیدماز همه حسن تو و عشق خود افزون دیدم
در قدح شد چو می عشق فلک حیران ماندزان دلیری که من از رطل گران نوشیدم
پای در ملک محبت چو نهادم اولاز جنون راه سر کوی بلا پرسیدم
عقل در عشق تو انگشت ملامت بر منآن قدر داشت که انگشت نما گردیدم
جراتم کرد چو در باغ تمتع گستاخاول از شاخ تمنا گل حرمان چیدم
نظر پاک چو در خلوت وصلم ره دادهرچه آمد به نظر دیده از آن پوشیدم
محتشم نیست زیان در سخن مرشد عشقمن از آن سود نکردم که سخن نشنیدم