گنج

شمارهٔ ۱۳۹

به قصد جان من در جلوه آمد قد رعنایتبه قربانت شوم جانا بمیرم پیش بالایت
ازین بهتر نمی‌دانم طریق مهربانی راکه ننشینم ز پا تا جان دهم از مهر در پایت
توانم آن زمان در عشق لاف دردمندی زدکه از درمان گریزم تا بمیرم در تمنایت
خوش آن مردن که بر بالین خویشت بینم و باشداجل در قبض جان، تن مضطرب، من در تماشایت
چو روز مرگ دوزندم کفن بهر سبکباریروان کن جانب من تاری از جعد سمن‌سایت
چو روی منکران عشق در محشر سیه گرددنشان رو سفیدی‌های ما بس داغ سودایت
چه مردم‌کُش نگاهست این که جان محتشم بادابلا گردان مژگان سیاه و چشم شهلایت