شمارهٔ ۱۳۸
کدام سرو ز سنبل نهاده بند به پایتکه برده دل ز تو ای دلبران شهر فدایت
غم که کرده خلل در خرام چابکت ای گلز رهگذار که در پاخلیده خارجفایت
سیاست که ز اظهار عشق کرده خموشتکه حرف مهر کسی سر نمیزند ز ادایت
اشارت که سرت را فکنده پیش به مجلسکه بسته راه نگه کردن حریف ربایت
سفارش که تو را راز دار کرده بدین سانکه مهر حقه راست لعل روح فزایت
گهی به صفحهٔ رو زلف مینهی که بپوشدشکسته رنگی رخسار آفتاب جلایت
گهی به سنبل مو دست میکشی که نگردددلیل عاشقی آشفتگی زلف دوتایت
تو از کجا و گرفتن به کوی عشق کسی جاسگ تصرف آن دلبرم که برده ز جایت
اگر نه جاذبهٔ عاشقی بدی که رساندیعنان کشان ز دیار جفا به ملک وفایت
مناز کم ز نکویان سمند ناز که هستیتو از برای یکی زار و صد هزار برایت
به محتشم که سگ توست راز خویش عیان کنکه چون جریده به آن کو روی دود ز قفایت