شمارهٔ ۱۸۰
فلک به من نفسی گرچه سر گرانش کرددگر به راه تلافی سبک عنانش کرد
زبان ز پرسش حالم اگر کشید دمیدمی دگر به من اقبال هم زبانش کرد
فشاند مرغ دلم را روان به ساعد زلفبه سنگ جور چو آشفته آشیانش کرد
نداده بود دلم را به چنگ غصه تمامکه بازخواست به صد عذر و شادمانش کرد
دلم هنوز ز دریای غم کناری داشتکه غرق مرحمت از لطف بیکرانش کرد
دمی که تیر ستم در کمان خشم نهادکشید بر من و سوی دگر روانش کرد
چو خواست قدر نوازش بداند این دل زارنخست پیش خدنگ بلا نشانش کرد
غرض ستیزه نبودش که نقد قلب مراکشید بر محک جور و امتحانش کرد
عنان همرهی از دست محتشم چو کشیدنهفته بدرقهٔ لطف همعنانش کرد