گنج

شمارهٔ ۱۸۱

چون طلوع آن آفتاب از مطلع اقبال کردماند تن از شعف و جان از ذوق استقبال کرد
ترک ما ناکرده از بهر سفر پا در رکابترکتاز لشگر هجران مرا پامال کرد
اول از اهمال دوران در توقف بود کارلیک آخر کار خود بخت سریع اقبال کرد
بی گمان دولت به میدان رخش سرعت می‌جهانددر جنیبت بردنش هرچند دور اهمال کرد
آتش ما را چو مرغ نامه‌آور ساخت تیزمرغ غم را بر سر ما بی‌پر و بی‌بال کرد
آن چنان حالم دگرگون شد که جان دادم به بادزان نوید بیگمانم چون صبا خوشحال کرد
بر زبان محتشم صد شکوه بود از هجر تومژدهٔ وصلت ز بس خوشحالی او را لال کرد