شمارهٔ ۱۸۲
از جیب حسن سرو قدی سر بدر نکردکز خجلت تو خاک مذلت به سر نکرد
برق اجل به خرمنی آتش نزد دلیلتا مشورت به خوی تو بیدادگر نکرد
چشمت ز گوشهای یزک غمزه سر ندادکز گوشه دگر سپه فتنه سر نکرد
در بزم کس نماند که پنهان ز دیگراناز نرگسش نشانه تیر نظر نکرد
تا مدعی ز ابروی او چشم بر نداشتتیری از آن کمان به دل من گذر نکرد
برد آن چنان دلم که نخستین نگاه رادر دلبری مدد به نگاه دگر نکرد
صد عشوه کرد چشم تو ضایع برای غیرکاتش به جان من زد و دروی اثر نکرد
تیر کرشمه تو که با دل به جنگ بودکرد آشتی چنان که مرا هم خبر نکرد
قانع نشد به نیم نگاه تو محتشمخاشاک نیمسوز ز آتش حذر نکرد