شمارهٔ ۱۹۹
ز بس کان جنگجو را احتزاز از صلح من باشدنهان با من به خشم و آشکارا در سخن باشد
چو با جمعی دچارم کرد از من صد سخن پرسدچو تنها بیندم مهر سکوتش بر دهن باشد
بتابد روی از من گر مرا در خلوتی بیندکند روی سخن در من اگر در انجمن باشد
بهر مجلس که باشد چون من آیم او رود بیرونکه ترسد محرمی در بند صلح انگیختن باشد
به محفلها دلم لرزد ز صلح انگیزی مردمکه ترسم آن پری را حمل بر تحریک من باشد
چو بوی آشتی در مجلس آید ترک آن مجلسمرا لازم ز بیم خوی آن گل پیرهن باشد
ز دهشت محتشم ترسم که دست از پای نشناسیاگر روزی نصیبت صلح آن پیمان شکن باشد