شمارهٔ ۵۳۲
باز برخاسته از دشت بلا گرد سپاهآرزو سایه سپه فتنه جنبت کش شاه
زده بر قلب سپاهی و دلیل است برینوضع دستارو سراسیمگی پر کلاه
کم نگاه است ز بس حوصله اما داردپادشاهانه نگاهی به دل چند نگاه
زان رخ توبه شکن منع نگه ممکن نیستکه شود هر نگه آلوده به صدگونه گناه
دارد ای اختر تابنده به دور تو جهانروز پر نور دو خورشید و شب تیره دو ماه
گر لب و خط بنمائی به خدا میل کنندآهوان چمن قدس به این آب و گیاه
زخم ناخورده گذشتم زهم ای سنگین دلدر کمان تیر نگاه این همه دارند نگاه
صحبت ما و تو پوشیده به از خلق جهانگرچه بر عصمت ما هر دو جهانند گواه
ز انتظار تو غلط وعدهام از بیم و امیدهمه شب دست به سر گوش به در چشم به راه
منظر دیدهٔ یعقوب ز حرمان تاریکچهرهٔ یوسف گل چهرهٔ چراغ ته چاه
محتشم رشحهای از لجه رحمت کافی استگر در آیند به محشر دو جهان نامه سیاه