شمارهٔ ۳۶
سروی از یزد گذر کرد به کاشانهٔ ماکه ازو چون ارم آراسته شد خانهٔ ما
با دلی گرم نشاط آمد و از حرف نخستگشت افسرده دل از سردی افسانهٔ ما
فتنه را سلسله جنبان نشد آن زلف که هیچاعتباری نگرفت از دل دیوانهٔ ما
به شراب لبش آلوده نگردید که دیدپر ز خوناب جگر ساغر و پیمانهٔ ما
مرغ طبعش طیران داشت چو بر اوج غرورپیش او بود عبث ریختن دانهٔ ما
گرد تکلیف نگشتم از آن رو که نبودلایق پادشهی بزم گدایانهٔ ما
محتشم چرخ گدای در ما گشتی اگرشدی آن گنج روان ساکن ویرانهٔ ما