شمارهٔ ۵۲۷
چون به رخ عرق فشان میکشی آستین فروآب حیات میرود پیش تو در زمین فرو
بیخبر آمدی فرو در دل بینوای منشاه به خانهٔ گدا نامده این چنین فرو
در ره آن سهی قدم پای به گل شده فروآه اگر بیاورد سر به من حزین فرو
گشته سوار و خورده می من همه جا روان ز پیتا دگری نیاردش مست ز پشت زین فرو
نرگس چشم ساحرت چون زند آتشم به دلریزد از آب دیدهام صد گل آتشین فرو
وجه سفید ره نیم سجدهٔ توست وای اگرخاک در سرای تو ریزدم از جبین فرو
قابل خسروی بود هرکه بسان محتشمسر به غلامی آورد پیش تو بر زمین فرو