گنج

شمارهٔ ۵۲۸

زلف معنبر برفشان گو جان ما بر باد شوجعد مسلسل بر گشا گو بنده‌ای آزاد شو
چشم مکحل باز کن بر عاشقان افکن نظرگو در میان مردمان عاشق کشی بنیاد شو
در خانقه سر خوش درآ گو شیخ شهر از دین برابگذر به مسجد گو خلل در حلقهٔ زهاد شو
خالی کن اقلیم دلم از لشگر ظلم و ستمگو در زمان حسن تو ویرانه‌ایی آباد شو
ای در دل غم پرورم صد درد بی‌درمان ز تویک مژده درمان بده گو دردمندی شاد شو
از خاطر من بر مدار ای ناصح شیرین اداکوه غم آن سنگ دل گو محتشم فرهاد شو