گنج

شمارهٔ ۵۶۶

باز بر من نظر افکنده شکار اندازیبه شکار آمده در دشت دلم شهبازی
کرده از گوشه کنارم هدف ناوک نازگوشه چشم خدنگ افکن صید اندازی
خون بهای دو جهانست در اثنای عتاباز لبش خنده‌ای از گوشهٔ چشمش نازی
سخن مجلسیش می‌کشد از ذوق مراچون زیم گر شنوم روزی از آن لب رازی
به زکات قدمت بر لب بام آی امشبچون به گوشت رسد آلوده به درد آوازی
چشمت از غمزه مرا کشت و لب زنده نساختآخر ای یوسف عیسی نفسان اعجازی
محتشم دل چو به آن غمزه سپردی زنهاربرحذر باش که واقف نشود غمازی