شمارهٔ ۹۲
حکمی که همچو آب روان در دیار اوستخونریز عاشقان تبه روزگار اوست
از غیرتم هلاک که بر صید تازهایهم زخم زخم کاری و هم کار کار اوست
خون میچکاند از دل صد صید بینصیبتیر شکاری که نصیب شکار اوست
بدعاقبت کسی که چو من اعتماد ویبر عهدهای بسته نا استوار اوست
حرفی که میگذارد و میداردم خموشلطف نهان و مرحمت آشکار اوست
باغیست تازه باغ عذارش که بی گزافصد فصل در میان خزان و بهار اوست
نیکوترین نوازش جانان محتشمآزار جان خسته و جسم فکار اوست
فریاد اگر نه جابر آزار او شودسلمان جابری که خداوندگار اوست