شمارهٔ ۴۳۸
دل خود را هنوز اندر تمنای تو میبینمکه میمیرم چو ماهی را به سیمای تو میبینم
نسیم آشنائی لرزه میاندازدم بر تنچو سروی را به لطف قد رعنای تو میبینم
به شکلت دیدهام شوخی و خواهد کشتنم گویاکه در وی نشاء عاشق کشیهای تو میبینم
ثبات عشق دیرین بین که دارم چشم برغیریولی دل را پر از آشوب و غوغای تو میبینم
به خونم کرد چابک دست دیگر دست خود رنگینسر خود را ولی افتاده در پای تو میبینم
گل اندامی دگر افکنده در دامم ولی خود رااسیر اندر خم زلف سمن سای تو میبینم
برآتش میزنی هردم ز جائی محتشم خود راکه دیداست آن چه من از طبع خود رای تو میبینم