گنج

شمارهٔ ۲۳۲

دل وجان و سرو تن گر به فدای تو شوندبه که نابود به شمشیر جفای تو شوند
همه جای تو چه رخسار تو واقع شده‌اندسیر واقع ز تماشای کجای تو شوند
خوش ادا میکنی ای شوخ اداهای مراخوش ادایان همه قربان ادای تو شوند
هم بر آن ساده‌دلان خنده سزد هم گریهکه اسیر تو به امید وفای تو شوند
داری آن حوصله کز جان روی گر به نیازپادشاهان جهان جمله گدای تو شوند
دیده نمناک نگردانی اگر تشنه لبانهمه در دشت هوش کشته برای تو شوند
محتشم وای بر آن قوم که بر بستر نازدر دل شب هدف تیر دعای تو شوند