گنج

شمارهٔ ۱۵۶

چو یار تیغ ستیز از نیام کین بدر آردزمانه دست تعدی ز آستین بدر آرد
زند چو غمزه و خویش را به لشگر دلهاکرشمه صد سپه فتنه از کمین بدر آرد
اگر ز شعبدهٔ عشق گم شود دل خلقیچو بنگری سر از آن جعد عنبرین بدر آرد
امین عشق گذارد نگین مهر چو بر دلز خاک صبح جزا مهر آن زمین بدر آید
پس از هزار محل جویمش جریده جویابمفلک ز رشگ نگهبانی از زمین به در آرد
نهان به کس منشین و چنان مکن که جنونمگرفته دامنت از بزم عیش تن بدر آرد
رسد نسیم گل پند محتشم به تو روزیکه سبزه ات سر از اوراق یاسمین بدر آرد