شمارهٔ ۱۶۷
دلم از غمش چه گویم که ره نفس نداردغم او نمیگذارد که نفس نگه ندارد
چه ز مزرع امیدم دمد از جفای ترکیکه ز ابر التفاتش همه تیغ و تیر بارد
تن خویش تا سپردم به سگش ز غیرت آنکه خدنگ نیمهکش را نفسی نگاه دارد
ز نشستنش به مسجد به ره نیاز زاهدشده یک جهت نمازی به دو قبل میگذارد
تو که داغ تیره روزی نشمردهای چه دانیشب تار محتشم را که ستاره میشمارد