شمارهٔ ۱۳
اگر دل بر صف مژگان سیاهی میزند خود راکه تنها ترک چشمش بر سپاهی میزند خود را
ز تابم میکشد اکثر نگاه دیر دیر اوکه بر قلب دل من گاه گاهی میزند خود را
ندارد چون دل خود رای من تاب نظر چندانچه بر شمشیر مردم کش نگاهی میزند خود را
گلی کز جنبش باد صبا آزرده میگرددچرا بر تیغ آه بیگناهی میزند خود را
مه نو سجدههای سهو میفرمایدم امشببه صورت بس که بر طرف کلاهی میزند خود را
سواری گرم قتلم گشته و من منفعل ماندهکه گیتی سوز برقی بر گیاهی میزند خود را
عنانش محتشم امروز میگیرم تماشا کنکه چون بر پادشاهی دادخواهی میزند خود را