گنج

شمارهٔ ۴۵۱

ما به عهدت خانهٔ دل از طرب پرداختیمدر به روی خوش دلی بستیم و با غم ساختیم
سایه‌پرور ساخت صد مجنون صحراگرد رارایتی کاندر بیابان جنون افراختیم
خشک بر جا ماند رخش فارس گردون چو ماتوسن جرات به میدان محبت تاختیم
عشق او ما را گرفت از چنگ دیگر دلبرانتن برون بردیم ازین میدان ولی جان باختیم
گر توکل را درین دریاست دخل ناخدابادبان برکش که ما کشتی در آب انداختیم
تا محک فرسا نشد نقد محبت یک به یکما زر ناقص عیار خویش را نشناختیم
محتشم بهر چراغ افروزی در راه وصلهرزه مغز استخوان خویش را بگداختیم