شمارهٔ ۵۸۹
این است که خوار و زارم از ویدرهم شده کار و بارم از وی
این است که در جهان به صدرنگگردیده خزان بهارم از وی
اینست آن که امروزافسانهٔ روزگارم از وی
تا پای حیات من نلغزدمن دست هوس ندارم از وی
روزی که به دلبری میان بستشد دجلهٔ خون کنارم از وی
ای ناصح عاقل آن کمر بیناینست که من نزارم از وی
در زیر قباش آن بدن بیناینست که زیر بارم از وی
آن بند قبا که بسته پیکراینست که بسته کارم از وی
آن خال ببین بر آن زنخداناینست که داغدارم از وی
آن زلف ببین بر آن بناگوشاینست که بیقرارم از وی
آن درج عقیق بین میآلوداینست که در خمارم از وی
آن نرگس مست بین بلاباراینست که اشگبارم از وی
آن ابرو بین به قابلی طاقاینست که سوگوارم از وی
آن کاکل شانه کرده را باشاینست که دل فکارم از وی
حاصل چه عزیز محتشم اوستمن ممنونم که خوارم از وی