شمارهٔ ۱۵۳
غیر مگذار که در بزم تو آید گستاخگرم صحبت شود و با تو درآید گستاخ
در فریبنده سخنها چو دمد باد فسونبرقع از چهرهٔ شرم تو گشاید گستاخ
به نگاه تو چو از لطف بشارت یابدبه اشارت ز لبت بوسه رباید گستاخ
دست جرات چو گشاید ز خیالات غلطدستیازی به خیال تو نماید گستاخ
آن که پنهان کندت سجده چو می با تو کشدآید و رخ به کف پای تو ساید گستاخ
هست شایستهٔ فیض نظر پاک بتیکه نظر در رخش از بیم نشاید گستاخ
محتشم بلبل باغ تو شد اما نه چنانکه در اندیشهٔ گل نغمه سراید گستاخ