گنج

شمارهٔ ۴۴۴

خوش آن که هم زبان به تو شیرین بیان شومحرفی ز من بپرسی و من بی‌زبان شوم
وقت سخن تو غرق عرق گردی از حجابمن آب گردم و ز خجالت روان شوم
یاری به غیر کن که سزای وفای مناین بس که ناوک ستمت را نشان شوم
در کوی خویش اگر ز وفا جا دهی مراسگ باشم ار جدا ز سگ آستان شوم
جورت که پیش محتشم از صد وفا به استمن سعی می‌کنم که سزاوار آن شوم