شمارهٔ ۲۶۴
صبا از کشور آن پاکدامان دیر میآیدز یوسف بوی پیراهن به کنعان دیر میآید
سواری تند در جولان و شوری نیست در میدانچرا آن شهسوار افکن به میدان دیر میآید
مگر از سیل اشگم پای قاصد در گلست آنجاکه سخت این بار از آن راه بیابان دیر میآید
همانا باد هم خوش کرده منزلگاه جانان راکه بر بالین این بیمار گریان دیر میآید
تو را انگشت همدم کافت جان تو زود آمدمرا این میکشد کان آفت جان دیر میآید
برای میهمانی میکنم دل را کباب امادلم بسیار میسوزد که مهمان دیر میآید
تو داری محتشم ز آشوب دوران کلفتی منهمدلی پر غصه کان آشوب دوران دیر میآید