شمارهٔ ۲۶۳
رهی دارم که از دوری به پایان دیر میآیدسری کز بی سرانجامی به سامان دیر میآید
به پیراهن دریدن تا به دامان میرود دستمز ضعفم چاک پیراهن به دامان دیر میآید
صبا جنبید و میدان رفته شد یارب چرا این سانبه جولان آن سوار گرم جولان دیر میآید
دل و جان از حسد در آتش انداز انتظار اوسپه جمعست میدان گرم و سلطان دیر میآید
از آن سو صد بشارتها فغان دادند زین جانببه استقبال جانهم رفت و جانان دیر میآید
دلم بهر نگاه آخرین هم میتپد آخرکه شد پیمانه پر آن سست پیمان دیر میآید
طبیب محتشم را نیست در عالم جز این عیبیکه بر بالین بیماران هجران دیر میآید