گنج

شمارهٔ ۱۰۷

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیستگریه‌های سحرم را اثری پیدا نیست
هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمرگرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست
به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجااز تجلی جمالت دگری پیدا نیست
نور حق ز آینهٔ روی تو دایم پیداستاین قدر هست که صاحب نظری پیدا نیست
پشه سیمرغ شد از تربیت عشق و هنوزطایر بخت مرا بال و پری پیدا نیست
بس عجب باشد اگر جان برم از وادی عشقکه رهم گم شده و راهبری پیدا نیست
شاهد بی کسی محتشم این بس که ز دردمرده و بر سر او نوحه‌گری پیدا نیست