شمارهٔ ۲۹۰
چنین که من ز تو خود را نمودهام بیزارنعوذبالله اگر افتدم به تو سرو کار
هزار جان به جسد آیدم اگر روزیکشی به قدر گناه انتقام از من زار
بسی نماند که از کردههای من باشیتو در تعرض و من در مقام استغفار
به شرمساری انگار عاشقی چکنماگر شکنجه زلفت ز من کشد اقرار
سزای سرکشی من بس است این که چو شمعاگر تو خندی و من سوز دل کنم اظهار
هزار بار ز بیلنگری ز جا رفتمز بحر عاشقیم تا شد آرزوی کنار
اگر دگر سر تسخیر محتشم داریهمین بس است که یک عشوهاش کنی در کار