گنج

شمارهٔ ۳۰۴

یک صبح ببام آی و ز رخ پرده براندازآوازه به عالم زن و خورشید برانداز
زه شد چو کمان تو پی کشتن مردمگوزه ز کمان اجل ایام برانداز
بربند به شاهی کمر و طوق غلامیدر گردن صد خسرو زرین کمر انداز
بهر دل مشتاق مکش تیر ز ترکشنخجیر چنین را به خدنگ دگر انداز
دی داشتم ای صید فکن طاقت ازین بیشامروز خدنگ نظر آهسته‌تر انداز
در گفتن راز آن چه زبان محرم آن نیستبر گردن آمد شد و پیک نظر انداز
ای زینت بالین رقیبان شده عمریبر من که ز هم می‌گذرم یک نظر انداز
تا غیر بمیرد ز شعف یک شبم از ویپنهان کن و در شهر توهم خبر انداز
در بحر هوس کشتی ما محتشم از عشقتا غرق نگردیده تو خود را به در انداز