گنج

شمارهٔ ۳۰۳

لشگر عشقت سیاهی می‌کند از دور بازوای بر من کز سلامت می‌شوم مهجور باز
برشکست خیل طاقت ده قرار ای دل که کردپادشاه عشق برپا رایت منصور باز
تا به جای نوش بارد نیش بر ما خاکیانفتنه مشتی خاک زد بر خانهٔ زنبور باز
من که با خود برده بودم شور از میدان عشقآمدم اینک که میدان را کنم پرشور باز
گرچه حسن لن‌ترانی بست راه آرزومن همان صیت طلب می‌افکنم در طور باز
پای کوبان بر فراز بیستون عشق توکوه کن را لرزه می‌اندازم اندر گور باز
وه که در بازار رسوائی عشق پرده سوزشاهدان از باده نابند نامستور باز
در برافکن دیگر ای دل جوشن طاقت که نیستاز کمین بر من کمانکش بازوی پرزور باز
زان خط نو خیز بر خیل سلیمان خردخوش شکستی خواهد آوردن سپاه مور باز
گر چنین خواهد نمودن کوکب عشقم طلوعملک دل را سربه سر خواهد گرفتن نور باز
با وجد فقر از اقبال عشقش محتشمچند روزی فخر خواهد کرد بر جمهور باز