گنج

شمارهٔ ۳۹

به صد اندیشه افکند امشبم آن تیز دیدن‌هادر اثنای نگاه تیز تیز آن لب گزیدن‌ها
ز بس برجستنم در رقص دارد چون سپند امشببه سویم گرم از شست آن ناوک رسیدن‌ها
زبان زینهار افتد ز کار از بس که آید خوشاز آن بی‌باک در بد مستی آن خنجر کشیدن‌ها
برآرد خاصه وقت گوی بیرون بردن از میدانغریو از مردم آن چابک ز پشت زین خمیدن‌ها
در تک آفتابست آن تماشاپیشگان معجزببیند آن فغان در گرمی جولان کشیدن‌ها
ازو بردوز چشم ای دل که بسیار آن گران تمکینسبک دست است در قلب سپاهی دل دریدن‌ها
بر آن حسن آفرین کاندر نمودش کرده است ایزدهر آن دقت که ممکن بود در حسن آفریدن‌ها
به بی‌قید آهوانت گو که سایر این چنین خودسرمناسب نیست در دشتِ دل مردم چریدن‌ها
من و مشق سکون اندر پس زانوی غم زین پسکه پایم سوده تا زانو به بی‌حاصل دویدن‌ها
به حکم ناقه چون لیلی ز محمل روی ننمایدچه تابد در دل مجنون ازین وادی بریدن‌ها
جنونم محتشم دیدی دم از افسون ببند اکنونکه من عاقل نخواهم شد ازین افسون دمیدن‌ها