شمارهٔ ۳۱۵
مردم و بر دل من باز غم یار هنوزجان سبک رفت و من از عشق گران بار هنوز
حال من زار و به بالین رقیب آمد یارمن به این زاری و او بر سر آزار هنوز
عشوهات سوخته جان من و جانسوز همانغمزهات ساخته کار من و در کار هنوز
دل که دارد سر ز لف تو چو غافل مرغیستکه بدام آمده و نیست خبر دار هنوز
سرنهادند حریفان همه در راه صلاحسر من خاک ره خانه خمار هنوز
چشم امید شد از فرقت دلدار سفیدمحتشم منتظر دولت دیدار هنوز