گنج

شمارهٔ ۳۲۹

هرتار که در طره عنبر شکن استشپیوند نهالی برگ جان من استش
ترسم ز دماغ دل من دود برآردآن دوده که زیب ورق یاسمنستش
می‌سوزدم از آرزوی رنگی و بوئیبا آن که گل و لاله چمن در چمنستش
هست از ورق شرم و حیا دست خودش نیززان جوهر جان دور که در پیرهنستش
شیرین همه ناز است ولی ناز دل‌آشوباز گوشهٔ چشمی است که با کوهکنستش
گفتم که در آن تنگ شکر جای سخن نیسترنجید همانا که درین هم سخن استش
در سینهٔ گرمم دل آواره در آن کویمرغیست که درآتش سوزان وطنستش
هر بنده که گردیده بر آن در ادب آموزاهلیت سلطانی صد انجمنستش
گر جان رود از تن نرود محتشم از جاکز لطف تو جانی دگر اندر بدنستش