شمارهٔ ۳۳۲
ز دل دودی بلند آویخته زلف نگونسارشخدا گرداندم یارب، بلاگردان هر تارش
ز هر چشمی به حسرت میگشاید از پی آن گلبهر گامی که بر میدارد از جا، نخل گل بارش
به سر ننهاده کج، تاج سیاه آن تُرک آتش خوکه از آهم به یک سو رفته دود شمع رخسارش
به گلشن حسرت قدش، رود از نخل بر گلشنبه نخل خشک آموزد خرامش سحر رفتارش
ز بیم غیر میگوید سخن در زیر لب با منمن حیران بمیرم پیش لب یا پیش رخسارش
چهسان گنجانم اندر شوق، ذوق لطف دلداریکه از جان خوش تر آید بر دل آزاده آزارش
بسی نازک فتاده جامهٔ معصومی آن گلخدا یارب نگهدارد ز دامن گیری خارش
ز زلفش محتشم را آن چنان بندیست در گردنکه گر سر میکشد از وی به مردن میرسد کارش