گنج

شمارهٔ ۳۳۳

ز مهیست داغ بر دل که ندیده‌ام هنوزشز گلیست خار در کف که نچیده‌ام هنوزش
ز لبی است کام جانم چو گلوی شیشه پرخونکه به جرئت تخیل نگزیده‌ام هنوزش
ز شراب لعل یاری شده مشربم دگرگونکه به لب رسیده اما نچشیده‌ام هنوزش
به کشاکشم فکنده سر زلف تابداریکه به سوی خویش یک مو نگشیده‌ام هنوزش
دل پرده سوز دارد هوس لباس دردیکه به قد طاقت او نبریده‌ام هنوزش
به برم لباس غیرت شده نام خرقه‌ای راکه ز جیب تا به دامن ندریده‌ام هنوزش
ز دریچهٔ محبت به دلم فتاده پرتوز همه جهان فروزی که ندیده‌ام هنوزش
همه کس شنیده آمین ز فرشته بر دعائیکه ز زیر لب برآن بت ندمیده‌ام هنوزش
که ز محتشم رساند به مه من این غزل راکه من گدا به خدمت نرسیده‌ام هنوزش