شمارهٔ ۴۴۶
منم آن گدا که باشد سر کوی او پناهملقبم شه گدایان که گدای پادشاهم
شده راست کار بختم ز فلک که کرده مایلبه سجود سربلندی ز بتان کج کلاهم
لب خواهشم مجنبان که تمام آرزویمبه تو در طمع نیفتم ز تو هم تو را نخواهم
فلک از برای جورم همه عمر داشت زندهچه شد ار تو نیز داری قدری دگر نگاهم
به غضب نگاه کردی و دگر نگه نکردینگهی دگر خدا را که خراب آن نگاهم
ز سیاست تو گشتم به گناه اگرچه قایلبه طریق مجرمانم نکشی که بیگناهم
شه محتشم کش من چو کمان رنجشم رابه ستیزه سخت کردی حذر از خدنگ آهم