شمارهٔ ۵۴۸
از قید عهد بنده تو خود رسته بودهایعهدی نهفته هم به کسی بسته بودهای
خواب گران صبح خبر داد ازین که دوشدر بزم کرده آن چه توانسته بودهای
مرغ دل آن نبود که ناید به دام توگویا تو بیمحل ز کمین جسته بودهای
آوردهای بپرسش حالم رقیب راخوش ملتفت به حال من خسته بودهای
گفتن چه احتیاج که غیری نبوده استدر خانهٔ دلم که تو پیوسته بودهای
گفتی دلت که برده ندانستهام بگودر دلبری تو این همه دانسته بودهای
در برم بهر خدمت شایسته رقیبای محتشم تو این همه بایسته بودهای