شمارهٔ ۵۵۹
بر در درج قفل زدم یک چندیعاقبت داد گشادش بت شکر خندی
سخت از ذوق گرفتاری من میکوشددست و بازوی کمندافکن وحشی بندی
لطفِ ممتاز کن آماده که آمد بر دربینیاز از تو جهانی به تو حاجتمندی
تا به نزدیکترین وعدهٔ وصلت برسماز خدا میطلبم عمر ابد پیوندی
اگر از مادر دوران همه یوسف زایدننشیند چو تو بر دامن او فرزندی
مژده ای درد که در دام تو افتاد آخرنامقید به دوائی، به الم خورسندی
دارم از مرغ شبآویز دلی نالانترمن که دارم ز دل آویز کمندی، بندی
دگر امشب چه نظر دیده، ندانم که به منمیکند لطف ولی لطف غضب مانندی
بهر نادیدن آن رو گه و بیگه ناصحمیدهد پندم و آن گه چه مؤثر پندی
هست دشنام پیاپی ز لب شیرینششربتی غیر مکرر، ز مکرر قندی
محتشم عشوهٔ طاقت شکن ساقی بزماگر اینست دگر میشکنم سوگندی