گنج

شمارهٔ ۲۸۱

سرو خرامان من طره پریشان رسیدسلسلهٔ عشق را سلسله جنبان رسید
چاک به دامان رساند جیب شکیبم که بازسرو قباپوش من برزده دامان رسید
چشم زلیخای عشق باز شد از خواب خویشهودج یوسف نمود فتنه ز کنعان رسید
محمل لیلی حسن ناقه ز وادی رساندبر سر مجنون عشق شوق شتابان رسید
باره شیرین نهاد سر به ره بیستونکوه کن غصه را قصه به پایان رسید
کرد شهنشاه عشق بر در دل شد بلندکشور بی‌ضبط را مژدهٔ سلطان رسید
خانهٔ مردم نهاد رو به خرابی که بازدجلهٔ چشم مرا نوبت طوفان رسید
در نظر اولم اشک به دل شد به خونبس که به دل زخمها زان بت فتان رسید
آن که ز خاصان او طاقت نازی نداشتاز پی آزردنش کار به درمان رسید
بر لب زخم دلم در نفس آخرینشکر که از دست دوست شربت پیکان رسید
جان شکیبنده را صبر به جانان رساندمحتشم خسته را درد به درمان رسید