گنج

شمارهٔ ۴۱۸

ز بس که مهر تو با این و آن یقین دارمبه دوستی تو با کائنات کین دارم
زمانه دامن آخر زمان گرفت و هنوزمن از تو دست تظلم در آستین دارم
تو اجتناب ز غیر از نگاه من داریمن اضطراب به بزم از برای این دارم
تو واقف خود و من واقف نگاه رقیبتو پاس خرمن و من پاس خوشه‌چین دارم
چنان به عشق تو مستغرقم که همچو توئیستاده پیش من و چشم بر زمین دارم
به دور گردی من از غرور میخنددحریف سخت کمانی که در کمین دارم
هزار تیر نگاهم زد و گذشت اماهنوز چاشنی تیر اولین دارم
به پیش صورت او ضبط آه خود کردنگمان به حوصله صورت آفرین دارم
بس است این صله نظم محتشم که رسیدبه خاطر تو که من بنده‌ای چنین دارم