گنج

شمارهٔ ۵۰۴

شاهانه رخش راندن آن خردسال بیندر خردی آن بزرگی و جاه و جلال بین
بر ماه تازه پرتو حسنش نظر فکنصد آفتاب تعبیه در یک هلال بین
شد فتنهٔ زمانه مهش بدر ناشدهپیش از کمال حسن نمود جمال بین
ز آثار حسن او اثر از آدمی نمانداین حسن آدمی کش بی‌اعتدال بین
مردم که وقت پرسش حالم به محرمیپنهان اشاره کرد که تغییر حال بین
گفتم که فرض گشته مرا پای بوس توسوی رقیب دید که فرض محال بین
یک باره گشت پاس درش مشتغل به منهان ای حسود دولت بی‌انتقال بین
شد شهره تا ابد به غلامیش محتشماین خسروی و سلطنت بی زوال بین