گنج

شمارهٔ ۳۳۵

بیش ازین منت وصل از رخ آن ماه مکشگر کشد هجر تو را جان بده و آه مکش
وصل بی‌منت او با تو به یک هفته کشدگو وصالی که چنین است به یک ماه مکش
چون محال است رساندن به هدف تیر امیدتو کمان ستمش خواه بکش خواه مکش
همت از یار مرا رخصت استغنا دادتو هم ای دل پس ازین پای ازین راه مکش
سربلندی مکن از وصل ز آن شیرین لبمنت خسروی از همت کوتاه مکش
چشم بی‌غیرت من گر شود از گریه سفیددگرش سرمه ز خاک ره آن ماه مکش
یا وفا یا ستم از کش بکشم چند کشیگوئی آزار پر کاه بکش کاه مکش
محتشم دیده ز بیراهی آن سرو مپوشرقم بی‌بصری بر دل آگاه مکش