گنج

شمارهٔ ۳۲۰

با من از ابنای عالم دلبری مانده است و بسدلبری را تا که در عالم نمی‌ماند به کس
کار چشم نیم باز اوست در میدان نازاز خدنگ نیم کس فارس فکندن از فرس
یار بر در کی ستادی غیر در بر کی بدیآن غلط تمییز اگر بشناختی عشق از هوس
نیست امشب محمل لیلی روان یا کرده‌اندبهر سرگردانی مجنون زبان بند جرس
خون دل کز سینه تال میزد از دست تو جوشعاقبت راه تردد بست بر پیک نفس
صد جهان جان خواهم از بهر بلا گردانیتچون به حشر آئی دو عالم دادخواهداز پیش و پس
مرغ طبعم را مکن آزار کو را داده‌اندآشیان آنجا که ایمن نیست سیمرغ از مگس
من گل آن آتشین با غم که در پیرامنشبرق عالم سوز دارد صد خطر از خار و خس
محتشم را یک نظر باقیست در چشم و لبتیک نگه دارد تمنا یک سخن دارد هوس