شمارهٔ ۱۶۹
تنی زلالوش آن سرو گل قبا داردکه موج از اثر جنبش صبا دارد
شب آمد و سخن از کید مدعی میگفتازین سخن دگر آیا چه مدعا دارد
رقیب جان برد از هجر و بر خورد ز وصالمن از فراق بمیرم خدا روا دارد
ز حال آن بت بیگانه وش خبر پرسیدکه باد میوزد و بوی آشنا دارد
رکاب خشم برای که کرده باز گرانتحملت که عنان کرشمهها دارد
فتاده بس که حدیث من و تو در افواهبهر که مینگرم گفتگوی ما دارد
به محتشم تو مزن طعنه گر ندارد هیچاگرچه هیچ ندارد نه خود تو را دارد