شمارهٔ ۳۷۷
او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاکرایاو قتل منست و من برای او هلاک
زان رخم حیران آن صانع که پیدا کرده استآتش خورشید پرتو ز امتزاج آب و خاک
دی به آن ماه عجم گفتم فدایت جان منگفت نشنیدم چه گفتی گفتمش روحی فداک
از غم مرگ و عذاب قبر آزادم که هستقتل من از دست یار و خاک من در زیر تاک
بوالعجب دشتی است دشت حسن کز نازک دلیآهوان دارند آنجا خوی شیر خشمناک
جنبش دریای غم در گریه میآرد مرامیزند طوفان اشگ من سمک را برسماک
محتشم هرچند گردیدم ندیدم مثل توخیره طبعی بی حد از کافر دلی بیترس و باک