گنج

شمارهٔ ۴۰۷

بهر دعا از درت چون به درون آمدمقوت نطقم نماند لال برون آمدم
عشق چو بازم به ناز سوی تو خواند از بروندر ز درون بسته بود من به فسون آمدم
من که زدم از ازل لاف شکیب ابداز سر کویت ببین رفتم و چون آمدم
زخم امانت بس است مرهم لطفی فرستداغ مرا کز ازل جسته درون آمدم
شد در و دیوار او از تن من لاله فامبس که ز داغ غرقه به خون آمدم
نقد نیازم نزد بر محک امتحاندر نظر درک او بس که زبون آمدم
محتشم این در نبود جای چو من ناکسیلیک چو تقدیر بود راهنمون آمدم