گنج

شمارهٔ ۴۰۶

در بزم چون به کین تو غالب گمان شدمجان در میان نهادم و خود برکران شدم
پاس درون قرار به نامحرمان چو یافتمن محفل تو را ز برون پاسبان شدم
دیدم که دیدن رخت از دور بهتر استصحبت گذاشتم ز تماشائیان شدم
این شد ز خوان وصل نصیبم که بی‌نصیباز التفات ظاهر و لطف نهان شدم
بر رویم آستین چو فشانید در دروندم ساز در برون به سگ آستان شدم
عمرت در از باد برون آن چه میتوانلیکن که من ز پند تو کوته زبان شدم
چون محتشم اگرچه به صدخواری از درتهرگز نمی‌شدم به کنار این زمان شدم