شمارهٔ ۱۸۶
دی باد چو بوی تو ز بزم دگر آوردچون مجمرم از کاسهٔ سر دود برآورد
از داغ جنون من مجنون خبری داشتهر لاله که سر از سرخاکم به درآورد
شیرین قدری رخش وفا راند که فرهادبا کوه غمش دست به جان در کمر آورد
در بادیه سیل مژهام خار دمایندتا ناقهٔ او بر من مسکین گذر آورد
هرچند فلک طرح جفا بیشتر انداختدر وادی عشق تو مرا بیشتر آورد
امید که از شاخ وصالت نخورد برای نخل مراد آن که مرا از تو برآورد
بر محتشم از چشم خوشت چون نظر افتادخوش حوصلهای داشت که تاب نظر آورد