شمارهٔ ۱۶۵
نخواهم از جمال عالم آشوبت نقاب افتدکه من دیوانه گردم باز و خلقی در عذاب افتد
ز بس لطف و من و اندام زیبایت عجب دارمکه دیبا گر بپوشی، سایهات بر آفتاب افتد
اگر در خواب بینم پیرهن را بر تنت پیچانتنم از رشک آن، بر بستر اندر پیچ و تاب افتد
غنود آن نرگس و شد برطرف غوغا ز هر گوشهز بدمستی که بزم آراید و ناگه به خواب افتد
چسان پنهان کنم از همنشینان مهر مهروئیکه چون نامش برآید جان من در اضطراب افتد
ز هجر افتادم از دریوزه وصلش چو گمراهیکه جوید آب و با چندین مشقت در سراب افتد
ندارد محتشم تاب نظر هنگام لطف اومعاذالله اگر بر من نگاهش از عتاب افتد