شمارهٔ ۱۶۴
چو تو را به قصد جولان سم بادپا بجنبدلب سنگ خاره شاید که پی دعا بجنبد
چو به محشر اندر آئی دو جهان بناز کشتهعجب ار به دست فرمان قلم جزا بجنبد
چه خجسته جلوهگاهی که به عزم رقص آنجاقدم آورد به جنبش که زمین ز جا بجنبد
فکند نسیم عشقت به جهان قدس اگر رهز هوس منزه آن را به دل این هوا بجنبد
دهد آن زمان هوس را رگ ذوق من به جنبشکه رکاب عزم آن مه پی قتل ما بجنبد
سخن از ره دو دیده به حریم دل نهدروبه اشاره ابروی او چو ز گوشهها بجنبد
همه خسروان معنی علم افکنند گاهیکه خیال محتشم را قلم لوا بجنبد