گنج

شمارهٔ ۵۷۶

ساربان بر ناقه می‌بندد به سرعت محملیچون جرس ز اندیشه در بر میتپد نالان دلی
محمل آرائیست یکجا گرم با صد آب و تابجای دیگر آه سرد و گریهٔ بی‌حاصلی
یک طرف در نیت پرواز باز جان شکاریک طرف در اضطراب مرگ مرغ بسملی
شهر ویران کرده‌ای را باد صحرا در دماغباد در کف چون گل از وی بی‌دلی پا در گلی
وای بر صحرائیان کز شهر بیرون میرودبی‌ترحم صید بندی ناپشیمان قاتلی
سیل اشگ من گر افتد از پی این کاروانز آفت طوفان خطر گاهی شود هر منزلی
از بنی‌آدم ندیدم محتشم مانند تووصل را نامستعدی انس را ناقابلی