شمارهٔ ۱۰۱
ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایستهر گلی را بلبلی هر شمع را پروانه ایست
مرغ دل گرد لب و خال میگردد بلیهر کجا مرغیست سرگردان آب و دانه ایست
جان فدای گوشهٔ آن چشم مخمورانه بادکز قفای هر نگاهش ناز محبوبانه ایست
بادهای کاین هفت خم در خود نیابد ظرف آنپیش دست ساقی ما در ته پیمانه ایست
درد و غم یک سر به ما پیما که از محنت کشانشیرخوار مرد خالی کردن خمخانه ایست
خردسالی را گرفتارم که در آداب حسنیوسف مصری بر او طفل مکتب خانه ایست
دل که میجوید ره بیرون شد از چشم خرابمضطرب دیوانه سرگشته در ویرانه ایست
داستان محتشم بشنو دم از مجنون مزنکاین حدیث تازه است و آن کهن افسانه ایست